|
به روي شط
وحشت برگي لرزانم،
ريشه ات را
بياويز.
من از صداها
گذشتم.
روشني را رها
كردم.
رؤياي كليد
از دستم افتاد.
كنار راه
زمان دراز كشيدم.
***
ستاره ها در
سردي رگ هايم لرزيدند.
خاك تپيد.
هوار موجي
زد.
علف ها ريزش
رؤيا را در چشمانم شنيدند:
ميان دو دست
تمنايم روييدي،
در من
تراويدي.
آهنگ تاريك
اندامت را شنيدم:
(( نه صدايم
و نه روشني.
طنين تنهايي
تو هستم،
طنين تاريكي
تو.))
***
سكوتم را
شنيدي:
(( بسان
نسيمي از روي خودم بر خواهم خاست،
درها را
خواهم گشود،
در شب
جاويدان خواهم وزيد.))
***
چشمانت را
گشودي:
شب در من
فرود آمد.
*****
|