|
پنجره اي در
مرز شب و روز باز شد
و مرغ افسانه
از آن بيرون پريد.
ميان بيداري
و خواب
پرتاب شده
بود.
بيراهه فضا
را پيمود،
چرخي زد
و كنار
مردابي به زمين نشست.
تپش هايش با
مرداب آميخت،
مرداب كم كم
زيبا شد.
گياهي در آن
روييد،
گياهي تاريك
و زيبا.
مرغ افسانه
سينه خود را شكافت:
تهي درونش
شبيه گياهي بود.
شكاف سينه اش
را با پرها پوشاند.
وجودش تلخ
شد:
خلوت شفافش
كدر شده بود.
چرا آمد؟
از روي زمين
پر كشيد،
بيراهه اي را
پيمود
و از پنجره
اي به درون رفت.
***
مرد، آنجا
بود.
انتظاري در
رگ هايش صدا مي كرد.
مرغ افسانه
از پنجره فرود آمد،
سينه او را
شكافت
و به درون
رفت.
او از شكاف
سينه اش نگريست:
درونش تاريك
و زيبا شده بود.
به روح خطا
شباهت داشت.
شكاف سينه اش
را با پيراهن خود پوشاند،
در فضا به
پرواز آمد
و اتاق را در
روشني اضطراب تنها گذاشت.
***
مرغ افسانه
بر بام گمشده اي نشسته بود.
وزشي بر تار
و پودش گذشت:
گياهي در
خلوت درونش روييد،
از شكاف سينه
اش سربيرون كشيد
و برگ هايش
را در ته آسمان گم كرد.
زندگي اش در
رگ هاي گياه بالا مي رفت.
اوجي صدايش
مي زد.
گياه از شكاف
سينه اش به درون رفت
و مرغ افسانه
شكاف را با پرها پوشاند.
بال هايش را
گشود
و خود را به
بيراهه فضا سپرد.
***
گنبدي زير
نگاهش جان گرفت.
چرخي زد
و در معبد به
درون رفت.
فضا با روشني
بيرنگي پر بود.
برابر محراب
وهمي نوسان
يافت:
از همه لحظه
هاي زندگي اش محرابي گذشته بود
و همه
رؤياهايش در محرابي خاموش شده بود.
خودش را در
مرز يك رؤيا ديد.
به خاك
افتاد.
لحظه اي در
فراموشي ريخت.
سر برداشت:
محراب زيبا
شده بود.
پرتويي در
مرمر محراب ديد
تاريك و
زيبا.
ناشناسي خود
را آشفته ديد.
چرا آمد؟
بال هايش را
گشود
و محراب ا در
خاموشي معبد رها كرد.
***
زن در جاده
اي مي رفت.
پيامي در سر
راهش بود:
مرغي بر فراز
سرش فرود آمد.
زن ميان دو
رؤيا عريان شد.
مرغ افسانه
سينه او را شكافت
و به درون
رفت.
زن در فضا به
پرواز آمد.
***
مرد در اتاقش
بود.
انتظاري در
رگ هايش صدا مي كرد
و چشمانش از
دهليز يك رؤيا بيرون مي خزيد.
زني از پنجره
فرود آمد
تاريك و
زيبا.
به روح خطا
شباهت داشت.
مرده به
چشمانش نگريست:
همه خواب
هايش در ته آنها جا مانده بود.
مرغ افسانه
از شكاف سينه زن بيرون پريد
و نگاهش به
سايه آنها افتاد.
گفتي سايه
پرده توري بود
كه روي وجودش
افتاده بود.
چرا آمد؟
بال هايش را
گشود
و اتاق را در
بهت يك رؤيا گم كرد.
***
مرد تنها
بود.
تصويري به
ديوار اتاقش مي كشيد.
وجودش ميان
آغاز و انجامي در نوسان بود.
وزشي ناپيدا
مي گذشت:
تصوير كم كم
زيبا مي شد
و بر نوسان
دردناكي پايان مي داد.
مرغ افسانه
آمده بد.
اتاق را خالي
ديد
و خودش را در
جاي ديگر يافت.
آيا تصوير
دامي نبود
كه همه زندگي
مرغ افسانه در آن افتاده بود؟
چرا آمد؟
بال هايش را
گشود
و اتاق را در
خنده تصوير از ياد برد.
***
مرد در بستر
خود خوابيده بود.
وجودش به
مردابي شباهت داشت.
درختي در
چشمانش روييده بود
و شاخ و برگش
فضا را پر مي كرد.
رگ هاي درخت
از زندگي
گمشده اي پر بود.
بر شاخ ردخت
مرغ افسانه
نشسته بود.
از شكاف سينه
اش به درون نگريست:
تهي درونش
شبيه درختي بود.
شكاف سينه اش
را با پرها پوشاند،
بال هايش را
گشود
و شاخه ار در
ناشناسي فضا تنها گذاشت.
***
درختي ميان
دو لحظه مي پژمرد.
اتاقي به
آستانه خود مي رسيد.
مرغي بيراهه
فضا را مي پيمود.
و پنجره اي
در مرز شب و روز گم شده بود.
*****
|