|
حرف ها دارم
با تو اي
مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با
صدايت مي گشايي !
***
چه ترا دردي
است
كز نهان خلوت
خود مي زني آوا
و نشاط زندگي
را از كف من مي ربايي ؟
در كجا هستي
نهان اي مرغ !
زير تور سبزه
هاي تر
يا درون شاخه
هاي شوق ؟
مي پري از
روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي
شويي كنار چشمه ادراك بال و پر؟
هر كجا هستي،
بگو با من .
روي جاده نقش
پايي نيست از دشمن .
آفتابي شو !
رعد ديگر پا
نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از
لانه اش بيرون نمي آيد .
و نمي غلتد
دگر زنجير طوفان بر تن صحرا .
***** |